الیزابت بلاک ول در ۳ فوریه سال ۱۸۲۱ در برستول انگلستان به دنیا آمد .او یکی از ۹ فرزند خانواده بود .مادر او هانا و پدرش ساموئل بسیار سخاوتمند و نیکوکار بودند .پدر او صاحب یک تصفیه خانه شکر بود و همیشه فرزندانش را تشویق می کرد که از موقعیت ها استفاده کنند و آنان را وادار کرد تحصیل کنند تا زمانی که با فرصت های خوبی روبرو می شوند بتوانند از دانش خود بهره برداری کنند.هنگامی که الیزابت ۷یا ۸ ساله شد ساموئل نتوانست مالیات خود را بپردازد به همین جهت خانواده الیزابت از خانه خود رانده شدند در سال ۱۸۳۲ این خانواده به شهر نیویورک نقل مکان نمود در این شهر بود که خانواده الیزابت با جنبش مخالف بردگی همکاری کردند .الیزابت ۱۷ ساله بود که پدرش مرد .با مرگ پدر خانواده با مشکلات زیادی روبرو شد . الیزابت برای حفظ خانواده با همکاری مادر و خواهرانش یک مدرسه خصوصی دخترانه تاسیس کردند و الیزابت به عنوان آموزگار مشغول به کار شد .این اولین شغل او بود اما الیزابت به آموزگاری علاقه ای نداشت .یکی از دوستان الیزابت به او توصیه کرد که پزشکی بخواند الیزابت فکر کرد این توصیه با تفکر ۱۷ سالگی او که می خواست کار فوق العاده ای انجام دهد هماهنگ است .او در تمام زندگی همیشه و بدون کمک از کسی تلاش می کرد و تا موفق نمی شد از پای نمی نشست .در آن زمان زنان فقط می توانستند به عنوان خیاط نرس و آموزگار مشغول به کار شوند.اما هرگز نتوانسته بودند دکتر شوند.به زودی بلاک ول دریافت که مبارزه برای تحصیل در رشته پزشکی بسیار سخت تر از آنچه تصور می کرد است در سال ۱۸۴۴ او تصمیم گرفت تا در رشته پزشکی شروع به تحصیل کند اما هیچ یک از کالج های پزشکی به او اجازه تحصیل آکادمیک نمی دادند .درخواست های او به طور مکرر رد میشد و این برگه های درخواست همانند برف های زمستانی یکی از درخواست ها که رد شد فکری را در سر او بوجود آورد .او باید مانند مردان لباس می پوشید .با وجود اینکه این فکر غیر ممکن و تا حدی احمقانه به نظر می رسید بلک ول تصمیم گرفت این راه را نیز امتحان کند .همه ی در ها به روی او بسته شده بود فقط به این دلیل که او یک زن بود .او حقیقتا آرزو داشت یک پزشک شود و نمی خواست که این واقعیت او را از درس خواندن محروم کند .۲۹ کالج پزشکی درخواست او را رد کردند .در سال ۱۸۴۷ کالج نیویورک به او اجازه تحصیل در این کالج را داد اما او دریافت که فقط برای تمسخر این کار را کرده اند .او از تمسخر انتقاد و طرد شدن اجتماعی بسیار رنج کشید .زنان دیگر در خیابان که از پهلوی او می گذشتند به او اعتنایی نمی کردند و یا با نفرت از او صحبت می کردند .هر کجا که او حضور پیدا می کرد همه او را نا دیده می گرفتند
ادامه دارد...
رابطه ی هوش و طول عمر
میان ضریب هوشی و میزان عمر رابطه ی مستقیم وجود دارد .دانشمندان با بررسی گروهی از افراد از سال ۱۹۲۲ اعلام کردند افرادی که در این گروه در کودکی ضریب هوشی بیشتری داشته اند بیشتر عمر کرده اند
.بخندید تا پیر نشوید
افراد اخمو بسیار سریعتر از اراد خندان دچار پیری پوست و چین و چروک صورت می شوند.محققان می گویند خنده موجب تحکیم بافت های اطراف دهان میشود و شکل ظاهری صورت را حفظ می کند به همین دلیل چهره های درهم و اخمو موجب ایجاد خطوط زیادی روی پیشانی بینی و اطراف چشمها و دهان می کند و صورت را پیر می کند
.صبحانه بخورید تا چاق نشوید
افرادی که صبحانه نمی خورند ۴ برابر بیشتراضافه وزن می یابند.زنانی که صبحانه نمی خورند در روز بیشتر غذا می خورند .اگر فردی ۲ هفته صبحانه نخورد کلسترول بد یا ای دی ای خون وی افزایش می یابد وحساسیت بدنش را نسبت به انسولین کاهش می دهد.خوردن صبحانه همچنین توانایی افراد را در یادگیری افزایش می دهد
.زنان کمتر از اوقات فراغت لذت می برند
اوقات فراغت در زنان به معنی فعالیت بیشتر و مسعولیت های دیگر است .اوقات فراغت برای زنان به اندازه ی مردان مطلوب نیست و زنان به اندازه ی مردان از آن احساس رضایت نمی کنند به گفته محققان نا رضایتی از اوقات فراغت در زنان تا حدود زیادی بستگی به این موضوع دارد که زنان و مردان وظایف خانه را چگونه بین خود تقسیم می کنند به گفته آنان هرچه سهم مردان کمتر باشد احساس نا رضایتی از اوقات فراغت در زنان افزایش می یابد این پدیده در طول زندگی می تواند اختلالاتی را از نظر روان شناختی در زنان ایجاد کند
.من:قلب من من از رنج کشیدن می ترسم
قلب من:ترس از رنج از خود رنج بدتر است هیچ قلبی وقتی به دنبال رویاهایش بوده است هرگز رنج نکشیده است .
من:در مسیر رسیدن به رویا هایم من از شکست می ترسم
قلب من: فقط یک چیز هست که تحقق رویایی را نا ممکن می کند و آن ترس از شکست است .
قلب من عشق را در وجودم پذیرا باش
قلب من:عشق بازتاب همه ی آفریده ها ست این ما هستیم که روح دنیا را تغذیه می کنیم و زمینی که روی آن زندگی میکنیم بهتر خواهد شد اگر ما بهتر باشیم و بدتر خواهد شد اگر ما بدتر باشیم .
اینجاست که نیروی عشق دخالت می کند چون انسانها وقتی دوست دارند سعی میکنند بهتر از آن باشند که هستند
من:قلب من چگونه عشق حقیقی را بیابم ؟
قلب من:عشق پرنده است و عاشق آزادیست .عشق به پهنای آسمان نیاز دارد تا ببالد .عشق را هیچ وقت در قفس نکن .زندانی اش نکن .به قالبش نریز به آن شکل و صورت نده آن را به هیچ نامی ننام و هیچ بر چسبی بر آن نچسبان. هرگز.
فقط بگذار عشق رایحه ای باشد نا پیدا و رها .
روزی ...
خواهم آمد وپیامی خواهم آورد .
در رگ ها نور خواهم ریخت .
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
روزی خواهم آمد هر چه دیوار از جا خواهم بر کند
من گره خواهم زد
چشم ها را با خورشید
دل ها را با عشق
سایه ها را با آب
شاخه ها را با باد
آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
در انتهای هر سفر
در آئینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل!!
در آخرین سفر
درآئینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام .کجا؟؟
ندیده ای مرا؟
در مهتاب درختی ست
ایستاده در باد
با شکوفه ای تنها میان دستهای خالی اش
تو را به یاد می آورم
و می خواهم در پرتو مهتابی ات غرق شوم
اما تو دوری از دست های من
مثل ماه
از خلال شاخه ها
با شکوفه ای بر گیسوان
...
اگر تو اعتقاد داشته باشی كه خداوند قادر مطلق است كه همه دعا ها را می شنود و به بعضی پاسخ مثبت و به برخی پاسخ منفی و به تعدادی شاید ولی حالا نه پاسخ خواهد داد سخت در اشتباه هستی .
اگر بر این باوری كه خداوند خالق و تصمیم گیرنده در كلیه امور زندگی توست بازهم در اشتباهی . خداوند در بسیاری از موارد مشاهده كننده است نه خلق كننده او همواره برای یاری رساندن در امور زندگی به تو آماده است ولی نه به نحوی كه تو ممكن است انتظار آن را داشته باشی .
این خواست پرودگار نیست كه شرایط و اوضاع و احوال زندگی تو را خلق كند یا خلق نكند خداوند تو را به صورت خودش به تصویر خودش خلق كرده.
و تو بقیه را از طریق قدرتی كه پروردگار به تو تعویض كرد به وجود آوردی خداوند روند زندگی و خود زندگی را به صورتی كه می داند به وجود می آورد .
این خداوند به تو انتخاب آزاد داد تا با زندگی هر آنچه می خواهی بكنی.
به این ترتیب اراده تو در واقع اراده پروردگار است....
خوشبختی پیامد عشق ورزیست .نه یک نتیجه.
اگر فکر کنی چون خواهان خوشبختی هستی پس باید عشق بورزی.هیچ چیز از این برون نخواهد امد.
زیرا کسی نمی تواند برای نتیجه ای عشق بورزد .
عشق روی میدهد !
هیچ انگیزه ای پشت ان نیست. اگر انگیزه وجود داشته باشد عشق نیست.شاید هر چیز دیگری باشد...
ولی اگر من بدون هیچ انگیزه ای تو را دوست داشته باشم
خوشبختی همچون سایه ای در پی خواهد امد.